منوی اصلی

ناياب ترين کدهاي جاوا و قالب
   « سياسي كاري »   

دانشگاه بايد مركز سياست باشد . من با اين مطالب موافقم ؛ يعني دانشجو مسائل سياسي كشور را بفهمد ، در باره‌ي آن‌ها فكر كند و به يك نظر برسد . مثلاً شما در باره‌ي سياست خارجي دولت تحقيق كنيد و آن را مورد بررسي قرار دهيد ؛ اگر ابهامي‌داريد ، از مسئولان بپرسيد ؛ بعد به يك نظر برسيد كه اين سياست درست است، اين سياست غلط است ، اين سياست ناقص است و اينگونه كامل مي‌شود . ورود در سياست معنايش اين است . عنصر سياسي ، يعني اين . اما اين بازي‌هاي سياسي كه در خارج دانشگاه هست و آن را به دانشگاه مي‌كشانند ، مطلقاً وارد نشويد



   « وقتي دانشجو سيب زميني نباشد ! »   

خصوصيت اول حركت دانشجويي ، آرمان گرايي در مقابل مصلحت گرايي است ؛ عشق به آرمان‌ها و مجذوب آرمان‌ها شدن.

انسان وقتي در محيط تلاش و كار معمولي زندگي قرار مي‌گيرد ، گاهي كه موانع جلوي چشم او را مي‌گيرد ؛ آرمان‌ها را دوردست و غير قابل دستيابي به انسان نشان مي‌دهد . گاهي آرمان‌ها فراموش مي‌شوند . در محيط جوان ، آرمان‌ها محسوس ، ملموس ، زنده و قابل دسترسي است ؛ لذا براي آن‌ها تلاش مي‌شود . خودِ اين تلاش، تلاشي مبارك مي‌شود .

خصوصيت دوم ، صدق و صفا و خلوص است . در حركت دانشجويي ، كَلَك ، تقلب ، حيله و شيوه‌هاي غير انساني اي كه معمولاًً در محيط‌هاي زندگيِ رايج بكار مي‌رود ، كمرنگ و يا به طور طبيعي نيست . در محيط تجارت و در محيط بده بستان‌هاي اجتماعي ، هر كسي هر حرفي مي‌زند ، مواظب است ببيند از اين حرف چه گيرش مي‌آيد و چه از دست مي‌دهد . اما در حركت دانشجويي ، حرف را براي خوب بودنش و براي حقيقت ، بيان و دنبال و تعقيب مي‌كنند . نمي‌خواهم تعميم دهم و بگويم كه هر نفر از آحاد دانشجو ، هر تك تكي از اين حرف‌هايي كه مي‌زند، اين طور است ؛ نه . اما اين رنگِ غالب است .

خصوصيت سوم ، آزادي و رهايي از وابستگي گوناگونِ حزبي و سياسي و نژادي و امثال اينهاست . در اين مجموعه حركت دانشجويي ، انسان مي‌تواند ، اين خصوصيت را مشاهده كند كه اين هم يك شعبه از همان مصلحت گرايي است . غالباً در اينجا از تقليداتي كه معولاً مجموعه‌هاي گوناگون سياسي و غير سياسي براي افراد خودشان فراهم مي‌كنند ، خبري نيست و جوان حوصله اين قيد و بند‌ها را ندارد . لذا در گذشته پيش از انقلاب ، احزابي بودند و كار‌هايي مي‌كردند ؛ اما به دانشگاه كه مي‌رسيدند ، ضابطه از دستشان در مي‌رفت ! ممكن بود چهار نفر عضو هم يار گيري مي‌كردند ، اما نمي‌توانستند انضباط‌هاي مورد نظر خودشان را انضباط‌هاي حزبي خيلي شديد كه در احزاب دنيا معمول بود و هست در محيط دانشجويي به درستي اعمال كنند ؛ زيرا دانشجو بالاخره در جايي به اجتهاد مي‌رسد .

چهارمين خصوصيتِ اين حركت ، مبتني بر اشخاص نبودن است . يعني اين حركت امروز هست ، ده سال پيش هم بوده ، ده سال بعد هم هست ؛ اما نه ده سال پيش شما بوديد ، نه ده سال بعد شما اينجا هستيد . اين حركت هست اما مبتني بر اشخاص نيست ؛ متعلق به فضا و مجموعه حاضر است .

پنجمين خصوصيتِ بسيار مهمش اين است كه در مقابل مظاهري كه از نظر فطرت انساني زشت است مثل ظلم ، زورگويي ، تبعيض ، بي عدالتي ، تقلب ، دورويي و نفاق حساسيت منفي دارد و آن را دفع مي‌كند .

ششمين خصوصيت اين حركت دانشجويي و اين پديده ذاتي محيط دانشگاه‌ها ، اين است كه بر اين حركت ، فقط احساسات حكومت نمي‌كند ؛ بلكه ضمن اينكه حساسات هست ، منطق و تفكر و بينش و ميل به فهميدن و تدقيق هم در آن وجود دارد . البته شدت و ضعف دارد ؛ گاهي هم كم و گاهي زياد



   بيانيه   

« بسم الله الشديد العقاب »

اين صداي در نطفه خفه شده كساني است كه تنها حق خود را خواستار بودند . تنها حق خودشان را مي‌خواستند و نه بيشتر .

اشخاصي كه مي‌خواستند حقيقتي را بگويند ! اما با ايشان چنان كردند كه نگفتنش بهتر.

پدران ما دلشان خوش باشد ... انقلاب كردند كه اسلام پياده شود ، عدالت اجرا گردد ، ظلم و ستم و استكبار از ميان برداشته شود . حال مي‌توانند اين آرزو‌ها را با خود نگه داشته و به گور ببرند . چرا كه فقط سر و شكل تازه گرفته اند و سازمان يافته تر .

اينجانب بعنوان عضو ناچيزي از فعالان نشريات و فردي كه در تعاليم ديني و سنتي خود آموخته است ، كه نه ظالم باشد و نه مظلوم ؛ مراتب شديد اعتراض خود را نسبت به روال‌هاي از بيخ و بنياد ، غير قانوني ، غير شرعي و غير انساني در زمينه نشريات و بعضاً در ديگر قسمت‌هاي دانشگاه آزاد اسلامي‌ ، اعلام مي‌دارد و خواستار رسيدگي به اين شكايت‌نامه توسط هر مرجع ذي صلاحي كه آن را مطالعه مي‌كند ، مي‌باشد .

گرچه با عنايت به اشخاص در رأس اين سازمان ، مي‌توان به راحتي ، حتي روز روشن را به شب مبدل كرد ؛ كه مثال عينيش را در بحث كاهش شهريه‌ها و پذيرش‌هاي اضافه بر ظرفيت ديديد .

لكن هوالله ربي .

« بسم الله الرحمن ارحيم »

اَلَمْ تَرَ كَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِاَصْحابِ الْفيل (1) اَلَمْ يَجْعَلْ كَيْدَهُمْ في تَضْليل (2)

وَ اَرْسَلَ عَلَيْهِمْ طَيْراً اَبابيل (3) تَرْميهِمْ بِحِجارَتٍ مِنْ سِجّيل (4) فجعلهم كعصفٍ مَّأكول (5)



   مقدمه   

در ابتدا بگويم كه اگر خداي ناكرده براي نويسنده مقالات اتفاقي پيش افتاد ، يعني مثلاً طي يك حادثه رانندگي ( حين انجام وظيفه ) شهيد شد ! يا در بيمارستان بدليل عارضه قلبي درگذشت ، يا مفقودالاثر گرديد و به جمع گمنامان پيوست ، بدانيد كه مسلماً قضا و قدر الهي در كار بوده و هيچ دست و پاي ديگري در كار نبوده است .

اجل است ديگر . ممكن است هر لحظه بر سر آدم فرود بياورند ( اوه نه اشتباه شد ، فرود بيايد ) .

پس اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمداً رسول الله .

شبي از قيد نام و نان گذشتم
وصيت نامه اي با خون نوشتم
نوشتم فقر ارث مادرم بود
كه همچو سايه او بر سرم بود
موحد را لباس فقر زيبد
نه آن دلقي كه مردم را فريبد
لباس فقر كشكول و ردا نيست
تجمل كار مردان خدا نيست
به جام عارفان رند و آگاه
نباشد باده ، جز فقر الي الله ...
بلوغ خوشنويسي ، حق نويسي است
مقيد خواني و مطلق نويسي است
خوشا آنان كه از او مي نويسند
ز خط و خال و ابرو مي نويسند
الفبايي ز خال مكتب اوست
تمام نقطه ها خال لب اوست
قلم ، تا وحي را بال و پر آمد
نماز كاتبان ، سنگين تر آمد
خوش آن كاتب كه در هفتاد منزل
مركب ساخت از خاكستر دل
مركب ،گرچه در صورت سياهي است
قلم كوبنده جهل و تباهي است



   مقدمه   

و هر گاه رسول سوره اي نازل شد كه امر به ايمان به خدا و جهاد با رسول خدا در راه دين خدا كرد ثروتمندان آن منافقان از حضور تو تقاضاي معافي از جهاد كرده و گفتند ما را از معاف شدگان محسوب دار «86» بدان راضي بودند كه با زنان و كودكان و عجزه در خانه بنشينند دلهاي ان ها نقش كفر و ظلمت گرفت تا ديگر هيچ درك حقايق ننمودند «87» اما رسول و مؤمنان و اصحابش كه به مال و جانشان در راه خدا جهاد كردند همه خيرات و نيكوئي ها مخصوص آن ها است و هم آنان سعادتمندان عالمند «88»

" سوره توبه ،آيه هاي 86 - 88 "



   مقدمه   

بنام پروردگار حلاج که او را اناالحق گويان بر سر دار فرستاد .

بنام هم او که آنان را اختيار داد تا با يقين بر حقانيت حلاج او را سنگ زنند .

و آن درويش را که خواهد ديد !؟ در جواب سوالي (که توچگونه خواهي مرد؟) سر بر زمين نهاد و به ديدار دوست شتافت .

کان لم يکن في الارض مولودا .

هو الرحمن

سلام و درود بر او که يکتای افلاک است و پادشه املاک ، خالق حور است و رازق مور . عذابش حکمت ، پاداشش رحمت ، فراقش ظلمت و در جوارش صداقت .

ای آنکه عالم از پرتو نظرت در تکاپو و حرکت است ، اين آغاز را ميمون و فرخنده دار و مگذار اهريمن‌های زمان مرا از راه تو باز دارند .

دستم بگير و به سر منزل مقصود رسان .

جز تو مرا کس نيست و بی کس را تو نيست .

پس به نام تو آغاز میکنم...



   اجراي‌طرح تشديدبرخوردبا سرنشينان جلو خودروهايي‌كه كمربند نمي‌بندند آغازشد   

فرمانده پليس راه استان تهران از اجراي طرح تشديد برخورد با رانندگان و سرنشينان جلو خودروهايي كه از بستن كمربند ايمني خودداري مي‌كنند خبر داد.

سرهنگ "احمد نجفي" روز دوشنبه به خبرنگار ايرنا گفت: اين طرح از امروز در جاده‌هاي اين استان اجرا مي‌شود.

وي تاكيد كرد: بستن كمربند ايمني نه فقط براي راننده بلكه براي سرنشين صندلي جلو اجباري است.

سرهنگ نجفي افزود:اجراي اين طرح كه در راستاي طرح‌جامع "انضباط ترافيكي" و با هدف بالا بردن ضريب ايمني سرنشينان خودروها برنامه‌ريزي شده است به مدت يك هفته ادامه خواهد داشت.

فرمانده پليس راه استان تهران تصريح كرد:چنانچه كمربند ايمني خودرويي دچار نقص باشد، علاوه بر جريمه راننده، از ادامه حركت آن جلوگيري خواهد شد.

وي با اشاره به اينكه سوار كردن دو سرنشين در جلو خودروها در زمره تخلفهاي رانندگي محسوب مي‌شود گفت: برخي به همراه كودك خود از صندلي جلو خودرو استفاده مي‌كنند كه اين امر مانع استفاده از كمربند ايمني شده و تخلف را مضاعف مي‌كند.

سرهنگ نجفي افزود: بررسي‌ها نشان مي‌دهد كه بخش عمده‌اي از صدمات وارده و مرگ ناشي از تصادفهاي رانندگي به نبستن كمربند ايمني توسط سرنشينان خودروها مربوط مي‌شود.

وي خاطرنشان كرد: پليس راه با بكارگيري تمام امكانات و ظرفيتهاي خود تلاش دارد وظيفه كنترل و نظارت بر امور ترافيكي را در طول شبانه روز به نحو احسن انجام دهد كه يكي از هدفهاي اصلي آن، بالابردن ضريب ايمني و كاهش تصادفهاي رانندگي است.

فرمانده پليس‌راه استان تهران افزود: همكاري رانندگان و رعايت قوانين و مقررات راهنمايي و رانندگي مي‌تواند به پليس در دست يابي به اين هدفها كمك شاياني كند.

استان تهران داراي سه هزار و ‪ ۳۵۹‬كيلومتر محورهاي مواصلاتي است كه ‪۹۰۴‬ كيلومتر آن آزادراه و بزرگراه و بقيه جاده‌هاي فرعي و روستايي است. ك/‪۳‬ ‪۶۵۴/۵۶۱/۷۴۱۳‬



   توصيف يار   

یار من می گویدم شعری بگویم

وصف دلدارم

 کمی از وی بگویم

من چه گویم

من چه گویم

هر چه گویم از تو زیبا

باز ازآن زیباتری

ای عزیزم

ازتمام دلربایان جهان بالاتری

ازکمان ابروی تو

تیری به قلبم تاخته

چشم طناز تو هم بین

کار قلبم ساخته

بیش از این ها من نگویم

ترسم از چشم حسود دیگران

گرچه می دانی

که تعریفت بسی باشد از آن



   سفری خواهم رفت   

سفری خواهم رفت

به همین زودی زود

سفری مردانه

به تماشای افق

خواب او را دیدم

که مرا با خود برد

به در خانه دوست

و چه دانستم خواب

ز زمان پیش تر است

و در آن تعبیری است

که ز فردای من او می گوید

و همین دانم و هیچ

که کسی نام مرا می خواند

و سفر

نزدیک است

تو اگر همسفری

بسم الله



   دومين شکلات   

می دوني؟

دوستی که الان داری اين نوشته رو می خونی!

می دونی الان چه حسّی دارم؟

احساس يک پسر بچه ای رو دارم که باباش بهش سه تا شکلات داده

اونم يکی شو خورده

و فقط دو تا

فقط دوتا شکلات براش باقی مونده...

فقط دو تا شکلات...

...

...

به مهربانم:

(لطفا شما نخون دوست عزيز! خصوصيه)

امروز که بيستم رو گرفتم

هيچ هديه ای نمی خوام...

هيچی

ديگه بزرگ شدم خوب!

ولی

ای کاش...

ای کاش که می تونستم يک بار ببينمت...

البته اونقدر قانع هستم که شنيدن صدات هم آرومم کنه.

ولی

حتی برام کافی بود

اگه می شد...

يک بار

فقط يک بار

صدات کنم

حتی اگه تو

جوابی ندی!

هرچند همونطور که خودت هم گفتی اين جمله ناقصه

ولی

دوستت دارم...

اون قدر که فقط خدا بدونه



   ...   

بايد خريدارم شوي

تا من خريدارت شوم

وز جان و دل يارم شوي

تا عاشق زارت شوم

من نيستم چون ديگران

بازيچه ي بازيگران

اول به دام آرم تو را

وانگه گرفتارت شوم

 

 

 

 

 

 

 



   ...   

درزندگي در نهان

به آنهايي دل ميبنديم،

 که ما را نمي خواهند

و از وجود آنهايي که ما را مي خواهند بي خبريم 

و شايد اين تنها دليل
تنهايي مان باشد،

پس بياييم رک باشيم 

و عشق را درک کنيم



   بازگشت   

سلام...

سلام به همه .. سلام به گل . سلام به درخت . سلام به خورشيد و ماه و دريا و کوه . سلام به افسانه. سلام به همه ی شما.

آقايان خانم ها . آقا پسرها و دختر خانم ها. از امروز. از همينک و تا وقتیکه جان در بدن باشه اين وبلاگ قرار است که ديگه برای هميشه فعال باشه.

يه عذر خواهی....

يه عذر خواهی به افسانه که نسبت بهش بی احترامی شد.

عذر خواهی به خاطر کار نا خواسته ای که از جانب من سر زد و حمل بر بی توجهی من نسبت به بعضی مسائل.

اما ...

اين وبلاگ.

 اين هديه ی خدا به من و من به عزيزترينم.....

از امروز تا هميشه می خواهد فعاليت کنه.

مقدمتون گل باران.

 منتظر ديدنتون هستم.



   خداحافظ   

توجه                                                              توجه

اين وبلاگ از امروز رسما تعطيل می باشد.

خداحافظ!!!



   بخشی از گفتگوی بابک با خلیفه عباسی   

خلیفه :عفوت میکنم ولی بشرطی که توبه کنی ! بابک :توبه را گنهگاران کنند٬توبه از گناه کنند. خلیفه :تو اکنو ن در چنگ ما هستی! بابک:اری ٬تنها جسم من در دست شما است نه روحم٬ دژ آرمان من تسخیر ناپذیر است. خلیفه :جلاد مثله اش کن! ملعون اکنون چراغ زندگیت را خاموش می‌‌کنم. بابک روی به جلاد٬چشمانم را نبند بگذار باچشم باز بمیرم. خلیفه :یکباره سرش را ازتن جدا مکن٬ بگذار بیشتر زنده بماند!اول دستانش را قطع کن!جلاد بایک ضربت دست راست بابک را به زمین انداخت.خون فواره زد.بابک حرکتی کرد شگفتی در شگفتی افزود٬زانو زده ٬خم شد وتمام صورتش را با خون گرمش گلگون گرد.شمشیر دژخیم بالا رفت وپایین آمد ودست بچپ دلاور ساوالان را نبز از تن جدا کرد.فرزند ازاده مردم به پابود٬استواربود.خون از دو کتفش بیرون می‌‌جست. خلیفه  :زهر خندی زد : کافر! این چه بازی بود که در آستانه مرگ در آوردی؟چرا صورت خود به خون آغشته کردی؟ چه بزرگ بود مرد٬چه حقیر بود مرگ٬ چه حقیر تر بود دشمن!پیش دشمن حقیر٬مردبزرگ٬بزرگ‌تر باید. گفت:در مقابل دشمن نامرد٬مردانه بایدمرد٬اندیشیدم که از بریده شدن دستانم ٬خون ازتنم خواهدرفت. خون که رفت٬ رنگ چهره زرد شود .مبادا دشمن چنان گمان کند از ترس مرگ است٬خلق من نمی‌پسندندکه بابک در برابرگله ء روباهان ترسی به دل راه دهد.... خلیفه از بیخ گلو نعره کشید: ببر صدایش را!!!! وشمشیر پایین آمدوسر. سری که هرگزپیش هیچ زورمند ستمگری فرود نیامده بود. اگر بخاطر غروب آفتاب اشک بریزی ودر سوگ نشینی ٬از تماشای ستارگان درخشان وآسمان زیبا بی بهره خواهی ماند. دهم تیرماه تولدش گرامی باد. « خزه به سنگ غلطان نمی‌چسبد» واپسین وصیت یک زندانی در روز اعدام در۲۱ بهمن نهم فوریه انسانی که گلها را دوست داشت گل بی خار جهان مردم نیکو سیرند.


وصیت من خیلی آسان و آسان است چرا که چیزی برای تقسیم کردن ندارم نزدیکان من نیازی به لابه وگریه ندارند «خزه به سنگ غلطان نمی‌چسبد» جسم من ؟ آه اگر قدرت انتخابش را داشتم دوست داشتم به خاکستر تبدیل گردد تا نسیم آنرا ببرد جائیکه برخی از گل‌ها میرویند شاید برخی از ان گل‌ها پژمرده دوباره جان گیرند و شکوفه دهند این واپسین وصیت من است خوشبختی از ان همه شما باد.

اشاره: چند سال بعد افشین نیز مغضوب خلیفه عباسی شد و به دستور او اعدام شد



   بابک خرم دين   

پدر بابک اهل تیسفون بود که به آذربایجان کوچید و در پیرامون کوه سبلان زنی را به همسری گزید. بابک در جوانی با شروین پسر ورجاوند سرور گروه مزدکیان تبرستان دیدار نمود. پس از آن او و مادرش به روستای دیگری در آن پیرامونها کوچیدند که مردمش از گروه مزدکیان و خرم دینان بودند. پیشوای آنها جاویدان پسر شهرک بود که از آنجا که بابک در تنبور زدن زبردست و توانا بود او را پیش خود نگه داشت. در سال ۲۰۱ هجری قمری بابک از کیش جاویدانی دست کشید و خود به‌عنوان پیشوای خرمدینان سر به شورش بر علیه اشغالگران عرب گذاشت. خلیفه تازیان به مدت بیست و دو سال سپاهیان فراوانی را برای سرکوب بابک ایرانی گسیل داشت و سرانجام با همکاری یک ایرانی بنام افشین، اعراب بر خرمدینان ایرانی چیرگی یافتند. و او را به سامَرّا نزد خلیفه بردند. خلیفه معتصم دستور داد تا بابک را سوار بر فیل کردند و در شهر بگردانند و در روز پنجشنبه دوم صفر سال ۲۲۳ به دستور خلیفه و پس از شکنجه های فراوان او را زنده زنده تکه تکه کرده و کشتند. قرارگاه اصلی بابک خرمدین دژی استوار و سخت گذر بنام دژ بَذ بود که در نزدیکی شهر کَلِیبَر در شهرستان اهر استان آذربایجان شرقی قرار دارد.







   اندر احوالات دانشگاه   

دوران قبل از دانشگاه = حسرت

 

قبول شدن در دانشگاه = صعود


كنكور = گذرگاه كاماندارا


دوران دانشجويي = سالهاي دور از خانه


خوابگاه دانشجويي = آپارتمان شماره 13


بي نصيبان از خوابگاه = اجاره نشين ها


امتحان رياضي = كشتار بيوجرسي


امتحان ميان ترم = زنگ خطر


امتحان پايان ترم = آوار


ليست نمرات دانشجويي = ديدنيها


نمره امتحان = پرنده كوچك خوشبختي


مسئولين دانشگاه = گرگها


استادان = اين گروه خشن


اشپزخانه = خانه عنكبوت


رستوران دانشگاه = پايگاه جهنمي


پاسخ مسئولين = شايد وقتي ديگر


دانشجوي ا خراجي = مردي كه به زانو در امد


دانشجوي فارغ التحصيل = ديوانه از قفس پريد


دانشجوي سال اولي = هالوي خوش شانس


واحد گرفتن = جدال بر سر هيچ


مدرك گرفتن = پرواز بر فراز آشيانه فاخته


پاس كردن واحدها = آرزوهاي بزرگ


مرگ استادها = جلادها هم ميميرند


محوطه چمن دانشگاه =حريم مهرورزي


استاد راهنما = مرد نامرئي


كمك هزينه = بر باد رفته


درخواست دانشجويان = بگذار زندگي كنم


دانشجوي دانشگاه صنعتي = بينوايان


برخورد استادان = زن بابا


اتاق رئيس دانشگاه = كلبه وحشت


شب امتحان = امشب اشكي ميريزم


تقلب در امتحان = راز بقا


يادگيري = قله قاف


دانشجوي معترض = پسر شجاع


دكتر بهداري = گله بان


تربيت بدني1 = راكي

1
تربيت بدني2 = راكي

2
خاطرات استادها = اعترافات يك خلافكار


انصراف = فرار از كولاك


تصييح ورقه امتحان = انتقام


نمره گرفتن از استاد = دوئل مرگ


شاگرد اول = مرد 6مبليون دلاري


آرزوي دانشجويان = زلزله بزرگ


هيئت علمي = سامورا يي ها


رئيس دانشگاه = ديكتاتور بزرگ


رفتن به خوابگاه دختران = عبور از ميدان مين



رئيس اموزش = هزاردستان


معاون اموزش = دزد دريايي


برخورد مسئولين = كميسر متهم ميكند


از دانشگاه تا خوابگاه = از كرخه تا



   loser   
چن روزیه شروع شده شمارش معکوس من
می خوام بهت نشون بدم چه جوریه جدا شدن
خیلی دلت می خواس که من
جا بزنم به سادگی
بری که بازنده بشم
تو سختیهای زندگی

خیلی دلت میخواس که بشکنم
از تو و از نگات دل بکنم
خیلی دلت می خواس نشون بدی
تا آخر این قصه بازنده منم

من چی بودم یه ساده دل
اونکه شبیه آینه بود
کسی که با اشاره ای
مال تو بود خودش نبود
نخواستی تو من چی بگم
دلت رفیق ما نبود
یه همصدا می خواستمو
صدای تو صدا نبود

یه همسفر یه همقدم
برای فتح غصه ها
همه بخاطر تو بود
نشد بشه قسمت ما
وفا نبود تو مسلکت
مرام تو دورنگی بود
اون دل بی محبتت
جای یه قلب سنگی بود


سال 1386 را سال کوروش بزرگ بنامیم